سؤالاتی هستند که هیچ پاسخی ندارند. زندگی آدم پُر تا پُر این مجهولات است.
با همین
مجهولات است که آدمها به همدیگر میرسند و بیآنکه پاسخ قانعکنندهای
بگیرند، ول میکنند و میروند گم و گور میشوند. توی هم گم میشوند.
آدم تکلیفاش با خودش که روشن باشد میتواند آن جور که دوست میدارد زندگی بکند و گم و گور هم نشود.
اما ظاهراً
من تکلیفام با خودم روشن نبود که هی گم میشدم. هی اعتماد میکردم و هی
به بیاعتمادی میرسیدم. وقتی کسی ژست میگرفت تا مرا با جوابش قانع کند،
دلقکِ درونِ خودم را میدیدم که ایستاده موعظهام میکند.
خودم با
چشمهایی وغزده و قیافهای مضحک برای خودم سخنرانی میکردم و خودم، به
نشانهی تایید مثل بُز سر تکان میدادم. خودم را میبستم به خر کاری بلکه
اصل قضایا را فراموش کنم. کمی هم فراموش میشد.
پرسشها
جایی توی وجودم به خواب میرفتند. اندکی خشنود میشدم و احساس پیروزی
میکردم و روحیهی جهانپهلوانیام گل میکرد. اما بهفاصلهی چشم
برهمزدنی باز، در قد و قوارهی پرسشهایی دیگر، محاصرهام میکردند و به
بیتابی میرسیدم.
ترس، جای کنجکاویهایم را میگرفت. دهنم را میبستم. خفهخون میگرفتم.
آرام و قرارم، بادِ هوا شده بود. کمخواب شده بودم و گیجی، دستوپاچلفتهام کرده بود.
ضروریترین
کارهایم را فراموش میکردم. میخوابیدم اما خوابِ لعنتی به چشمهایم
نمیآمد. زیر چشمهام گود میافتاد. هالهای سیاه دورشان مینشست…
برگرفته از رمان «ما یک سر و گردن از تفنگها بلندتریم»
نوشتهی آقای شاهرخ تندرو صالح
نشر ققنوس – چاپ اول – زمستان ۱۳۸۸

No comments:
Post a Comment