Saturday, May 21, 2011

زنان در جنگ داخلی اسپانیا

یکی از نکات جالب تاریخ نقش زنان اسپانیایی در جنگ داخلی اسپانیاست.  جمهوری اسپانیا با وفاداری به ارزشهای دمکراسی لیبرال و با دوری کردن از ارزشهای سنتی جامعه اسپانیا حقوق متعددی را برای زنان اسپانیایی قائل شد. در جمهوری اسپانیا زنان از هر طبقه می توانستند به ابراز نظر بپردازند و در بیرون از خانه نقش فعالی داشته باشند. زنان اسپانیایی بسیاری در جریان تحولات منتهی به جنگ داخلی و در جریان آن به دفاع از آزادی بدست آمده شان پرداختند و نقش رهبری را ایفاء کردند. از جمله ایشان ال پسیونرا یا دولورس ایبوری بود؛ این زن معدنچی به عضویت کرتس یا مجلس نمایندگان اسپانیا درآمد.
با اینحال این زنان بهیچوجه اکثریت زنان اسپانیایی را تشکیل نمی دادند. بیرون از مادرید و بارسلونا مراکز سیاسی و فرهنگی جمهوری زنان همچنان به باورهای قدیمی خود و تعلیمات کلیسای کاتولیک اسپانیا، وارث سنت تفتیش عقاید، وفادار بودند. در حالیکه جمهوری برای ایشان برابری و آزادی به ارمغان می آورد زنان دیندار اسپانیایی گوش بفرمان کلیسایی بودند که از ایشان می خواست تا همسران مطیع و مادران فرمانبرداری باشند و برتری مردان را در همه امور بپذیرند. دراسپانیای فرانکو گرچه زنانی بودند که به مقامات سیاسی رسیدند اما ایشان اکثرا از زنان طبقه ممتاز سیاسی و همسران و دختران ژنرالها و اعضای دولت او بودند.
حمایت کلیسا از فرانکو باعث شد تا بسیاری از زنان اسپانیایی حامی او باشند در حالیکه از نقطه نظر منافع، علائق و حقوق اجتماعی جمهوری اسپانیا گزینه به مراتب بهتری برای ایشان بود. سیاست سکولار جمهوری و افراط برخی از جمهوریخواهان در حمله به کلیسا باعث شد تا این زنان توجهی به این امتیازات نکنند و طرفی را برگزیند که آنرا برحق می دانستند. اما فرانکو پس از پیروزی محدودیتهای بسیاری را در طی دوران حکومت چهل ساله خود به زنان اسپانیایی تحمیل کرد. در حالیکه در سراسر اروپای غربی بعد از جنگ جهانی دوم موقعیت اجتماعی زنان بهبود می یافت زنان اسپانیایی ناچار شدند تا مرگ فرانکو در 1975 صبر کنند تا به خواهران اروپایی خود بپیوندند.

Tuesday, May 17, 2011

کاریکاتور


Pawel Kuczynski/ Poland
*

دست های در بند اگر تکانی بخورند، "آسایش" آن مرد لم داده و در حال دود کردن سیگار فنا می شود؛ فرو می افتد ... پس بهتر است بندها همچنان باشند، بی تکانی حتی! ... بزرگی دستان ِ در بند شده، در مقابل کوچکی کلّ هیکل آن مرد، طنز و اشاره تلخ کاریکاتوریست است
*

Saturday, May 14, 2011

خداحافظ اروپا


جمعه قبل ظاهرا چندین وزیر اقتصاد کشورهای اروپایی از جمله آلمان، فرانسه، یونان، ایتالیا، اسپانیا و پرتغال در بروکسل جلسه ای پنهانی برگزار می کنند که ظاهرا مسئله خروج یونان از حوزه یورو نیز مطرح می شود ولی بحث اصلی معطوف به این بوده که روشن است یونان نمی تواند طبق برنامه قبل احیا شود و کمک های مالی داده شده را برگرداند. لذا بهتر است تا مجددا این وام ها مهلت دهی شود. جالب اینجاست که اسپانیا و پرتغال بوده اند ولی از هلند و فنلاند که در کمک مالی مذکور نقش داشته خبری نبوده است. جراید طبیعتا متوجه می شوند و سراغ وزرای اقتصاد می روند ولی آنها به طور کلی قضیه را کتمان می کنند در حالیکه فیلی به این بزرگی را چگونه می توان پنهان کرد تا کسی نبیند.
-تهدید یونان به خروج از اتحادیه اروپا را کسی باور نمی کند. اقتصادی ضعیف با سابقه ای از عدم دمکراسی حتما از بودن در اتحادیه اروپا منتفع می شود. از سوی دیگر نیز اروپایی ها می ترسند که خروج یونان شروعی برای پایان رویای اروپای متحد باشد. این روزها قضیه چگونگی حفظ این موجودیت در عین وجود اجزای بیمار است. یونان برنامه از حجم بالای خصوصی سازی و ریاضت اقتصادی را پیشنهاد کرده اما همه در اتحادیه اروپا می دانند که این برنامه ها شدنی نیستند و اوضاع خرابتر از آنست که آنها نشان می دهند.
-آنطور که شنیده ام سابقه تسلط طولانی مدت ترکیه بر یونان یک حس ضد ترکی عجیبی در یونان به وجود آورده و هنوز ترکیه را به چشم یک نیروی برتر نظامی متخاصم و آماده مداخله قلمداد می کنند. لذا از ترکیه هنوز حساب می برند.ای کاش سیاست مداران یونان شجاعت سیاست مداران ایران را داشتند.اواخر جنگ ایران و عراق، چون ایران ضعیف شده بود ترکیه بی مهابا برای تعقیب مخالفین کرد حریم زمینی و هوایی ایران را نقض می کرد و گمان می کرد که ایران ضعیف قادر به مواجهه جدی نیست. ایران گرچه تازه از جنگ خلاص شده بود اما یک اولتیماتوم می دهد و ترکیه نادیده می گیرد. دفعه بعد که هلی کوپترهای ترکیه به ایران می آیند توسط ایران هدف قرار می گیرند.در آن هنگام گفته شد که چند هلی کوپتر ترکیه به دلیل نقص فنی در ایران سقوط کردند! خلاصه ایران چنان محکم برخورد کرد که ترکیه دیگر مراقب رعایت مرزها می شود.

Wednesday, May 11, 2011

تحلیلی سر انگشتی از اقتصاد پمپ بنزین


تامدتی پیش قیمت بنزین لیتری ۱۰۰ تومان بود، حالا ۴۰۰ یا ۷۰۰ تومان. پولی که روزانه وارد دخل یک پمپ‌بنزین می‌شد حالا به ناگاه ۴ تا ۷ برابر شده است. قرار است صاحبان پمپ بنزین این پول را به حساب خزانه واریزی کنند تا بخش اعظمی از پول یارانه‌ها تأمین شود. فرض کنیم پمپ بنزینی پیش از روزانه ۳ میلیون پول درمی‌آروده، حالا این رقم به ۱۲ تا ۲۱ میلیون افزایش یافته است. طبیعی است که صاحب پمپ بنزین وسوسه شود تا پول را قبل از واریز به حساب خزانه مورد استفاده قرار دهد. مثلا آن را در یک حساب بانکی واسطه قرار دهد و بعد از یک ماه و دریافت سود بعد آن را به حساب خزانه بریزد. ظاهرا این قصه دارد در میان پمپ بنزین‌دارها جا می‌افتد.

Tuesday, May 10, 2011

گوش بنه عربده را،دست منه بر دهنم


خوابیده است ، سرش را روی شانه چپم گذاشته.آهسته پک میزنم.وبرای اینکه چیزی از دست ندهم کامهای عمیقی میگیرم .نگاهم نمیکند وفرقی برایم ندارد.زیبایی همیشه خواب آور است.چه در یک گالری با تحسین به یک تابلو نگاه کنی ،چه در جاده به چشم اندازها چشم بدوزی،چه هیکل یک ماهی قرمز رادر اتاق خواب ورانداز کنی...زیبایی همیشه با یک لبخند کج تو را به خواب میبرد...

کشورها ناپدید نمیشن،سرجاشون می ایستن،مثل آدما دود نمیشن برن هوا، آدمایی که نه سرجاشونن ،نه سر حرفشون...کشورها همیشه تو یه نقطه ثابت می ایستن...مسیرها همه یک اندازه است...فقط این آدمان که تصمیم میگیرن امروزشون رودر چه مسیری باید طی کنند...

به نامه نوشته شده در کشوی میز نگاه میکنم و به خودم میگویم اگر آن را نوشته ام به این خاطر بوده که فرصت تصمیم گیری به خودم بدهم،بگذار این تصمیم در وجودم گرفته شود.شاید هیچ آدمی هیچ وقت چنین کاری برای بدنش انجام ندهد،اما من باید به تنم احترام بگذارم.شاید لازم است بدون حساب و کتاب پس دادن به آدمها عشق بورزم...نوازش کنم...شاید بدنم فرصت بزرگ شدن پیدا نکند،نبخشد،و مگر عشق چیزی به جز بخشیدن و چشم پوشیدن است؟؟؟

سلام مریخی در ساعات صفرم
کلمه عبور را فراموش کرده ام...و هر شب در ساعت صفر بی رمزورود با یکی شبیه تو حرف میزنم...شاید لازم بود رمزمان چیزی آسان تر بود،قابل لمس تر و واقعیتر،تا هم را میان هیاهوی این همه دست گم نکنیم...

آدما با آدمای دیگه نمیتونن رشد کنن،آدما از آدمایی که دوستشون  دارن فرار میکنن،فقط با فرار کردن از چنگ عشق میتونیم بزرگ بشیم،عشق دست و پای آدم رو میگیره و کوچیکش میکنه...

سرشو آرام به بالش تکیه میدهم.اصرار دارد خودش را به خواب بزند...سخت نمیگیرم.گاهی برای گریز از چیزی لازم است خودمان را فریب دهیم.لازم است چشمانمان را ببندیم و لحظه های مورد علاقه مان را تجسم کنیم،تجسم یک بازی فکری جالبه که به هیچ کس هیچ آسیبی نمی رسونه.میشه وقتی یه عطر رو بو میکنی تو ذهنت عشقبازی کنی...مثل جمع کردن عضلات صورتش،وقتی خودمو رو میز توالت خم کردم تا شیشه عطرمو بردارم...انگار یه فرشته بالهاش رو بی هوا میزدبه صورتش،و اون با اصرار بیشتر چشاشو به هم فشار میده،تا همه چیز رو با یه بوی عطر تجسم کنه...

آدما هم رو گم میکنن ،چون دستای همو نمیگیرن،چون فرصت ها رو از هم میگیرن...چون قبل از اینکه همو دوست داشته باشن همو گم میکنن

یه سوال دارم ازتون
اگه یه روز خدا تموم دنیا رو تاریک کنه طوریکه هیچ کس نتونه هیچ جا رو ببینه...صدا رو هم ازتون بگیره و نتونین حرف بزنین،بعد بهتون بگه حالا بگردین اونایی که دوستشون دارین رو پیدا کنین و بیارین اینجا...شما چی کار میکنین؟آیا نشونه ای غیر از صدا واسه پیدا کردن دارین ؟؟ نشونه ای غیر از دیدن و شناختن دارین؟

نقل: م.طاهری 

Monday, May 9, 2011

کاریکاتور

Mexico
*
هر کاری می کند نمی تواند آن دُم شیطانی را ببُرد و از خود دور کند! ... همان دم را می پیچد، می آراید و تبدیل به هاله قدسی می کند! بعد یک لباس روحانی بر تن و یک صلیب هم بر گردن! ... مشکل حل می شود

Thursday, May 5, 2011

کاریکاتور



Zygmunt Zaradkiewicz / Poland
*
رشته طناب های دار را می بینید؟! همان ها که حمایل را ساخته اند؟ همان ها  که شوکت آن صاحب منصب نظامی را ساخته و پرداخته اند؟
*
این کاریکاتور در دومین دوره مسابقات بین المللی کاریکاتور برلین (2011) با موضوع "دیکتاتوری و بردباری"، Dictatorship and Tolerance، جایزه اول را از آن خود کرده